خ
وب سلام به همگ برو بچ عزیز 
خوب امیدوارم حال همتون خوب باشه این چن روز خوب بود خوش گذشت
با اینکه سرما خورده بودم ولی بازم حالم خوب شده
یه حرف بابام به من:ادم برای رسیدن به پله های بالا تر پله های پشت سشو خراب نمیکنه
من با یه لبخند رو صورتم تو دلم بهش گفتم:اگه دلیل نرسیدن به پله های بالاتر همین پله های پشت سرت باشه چی؟؟
مدرسه هم داره خوش میگذره تو این چن وقت نمره هام کامل بوده باید خدا رو شکر کنم
امروز یه حاج اقایی تو مدرسه برامون حرف میزد داشت درباره ی امام حسین میگفت
اون:بچه ها ما باید سعی کنیم راه امامو در پیش بگیریم
من:چجوری حاجی؟؟با دروغ؟؟؟با پستی؟؟؟بامال مردم خوردن؟؟حاجی دلت خوشه دیگ الان کسی به فکر این چیزا نیست
_نه همچین فکری نکن هنوز هم هستن ادم هایی که...
_وسط حرفش پریدمو گفتم اره هستن مث پدری که نمازش سر وقته اما دخترش تو خیابون خودشو به حراج میذاره یا مث ادم خیری که به جای اینکه پولش تو صندوق خیریه کودکان سرطانی بره میرسه به حوزه علمیه حاجی اینا حلاله؟؟؟
_ببین برادرم اینا حقیقت نداره
_چرا حاجی داره ولی شماها نمیذارین ما جوونا بگیمشون
_برادرم باور کم اشتباه مینی
_حاجی از نظر شما دین ینی اینکه فقط نمازتو سر وقت بخونیو ساده بپوشیو با لهجه قرانو بخونی؟؟نه حاجی به این جور چیزا نی حاجی بغضه تو گلوم نمیخوام خالش کنم
اینقد بحث ادامه پیدا کرد که دوستام منو از کلاس بردن بیرون
یکم دیگه ادامه میدادیم میبستمش به فحش
بعد چن دقیقه اومد تو کلاس دوباره بحث بالا کشید
من:حاجی چرا شما ها فقط به فکر لذتین؟؟
اون:منظورت چیه؟؟؟
_چرا هر وقت حرف از هرچی میشه فقط بحث شما سر شهوتو خود ارضاییه؟؟
_الان وقت جواب دادنش نیست
_چرا حاجی؟جواب نداری بدی؟؟؟
گفتم: حاجی من وقتی دست دوس دخترمو میگیرم احساس ارامش میکنم نه احساس لذت
گفت برادر من تو فرق میکنی
گفتم:نه حاجی شمایین که کثیفین
دید کاری از دستش بر نمیاد رفت مدیرو صدا کرد مدیرم منو فرستاد
شنبه هم قراره مامنو بابام برن مدرسه ببینن جریان چی بوده
فعلن حال ندارم دیگه میخوام یکم بخوابم
چاکر شما
تماس ظرت