حسین پناهی
به ساعت نگاه می كنم:
حدود سه نصفه شب است چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم و طبق عادت كنار پنجره می روم سوسوی چند چراغ مهربان وسايه های كشدار شبگردانه خميده و خاكستری گسترده بر حاشيه ها و صدای هيجان انگيز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس از شوق به هوا می پرم چون كودكی ام و خوشحال كه هنوز معمای سبز رودخانه از دور برايم حل نشده است آری! از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم سالهاست كه مرده ام حسین پناهی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:خوب باید بگم یکم حالم بهتره ولی هنوز وقتی به یادش میوفتم تو چشام اشک جم میشه ولی دیگه بیخیالش شدم
پ.ن:حالم خونبه خوبه دیگخ ک.و.ن ل.ق دنیا
پ.ن:حرف سوم اینکه دتیشب رفتیم با یکی از بچه ها چینتا کبوتر خریدیم عکساشونو میذارم حالا
پ.ن:مامانم اینا میخوان برن سفر فک کنم یه روز باید تنها بمونم:|
همین دیگه حرفی نداشتم بزنم
تماس ظرت