شب سگی
دیشب مامانم بهم گفت بیا برو داروی داداشتو بگیر
مام تا بلن شدیمو موها رو درس کردیمو تیپو ساختیم
دیدم داداشم اومد..
اون:کجا؟؟
من:میرم داروتو بگیرم
_سالن مد نمیری اینقد به خودت میرسی که
_به تو ربطی نداره
_خیلی گوسفندی
_به تو رفتم دیه
_خفه شو
_چون تو میگی باشه:|
هیچی دیگه در دسشویی رو بستم تا بره گمشه:|
بعد از اینکه لباسامو پوشیدم
اومد بهم گفت:لباس قرمزم تن تو بود؟؟
من:اره چطو؟؟
_توله سگ یه بار دیگه ببینم رو زمینه دهنتو سرویس میکنماا
_غلط کردی تو:|
هیچی از خونه زدم بیرون رفتم پیش مامانم
من:برو جلوی اون پسر تو بگی(البته با بغض)
مامان:چرا پسرم؟
_به من میگه توله سگ
_غط کرده خودم حسابشو میرسم 
_باشه من رفتم خداحافظ
باز بعد از اینکه تو ایت ترافیک رفتم داروشو گرفتم اومدم مغازه مامانم باز با مامانم دعوا کردم
زدم از مغازش بیرون زنگ زدم به بابام با گریه همچیو بهش گفتم اون بیچارم ماشین خراب شده بود تو جاده مونده بود مکالمه منو بابام:
من:الو سلام بابا خوبی؟؟؟
بابام:قربونت پسرم تو خوبی؟؟؟
_بخدا داغونم بابا
_چرا پسرم؟؟؟
باباخسته شدم از زندگی
_اخه چرا قربونت برم من؟؟؟
_با کیارش دعوا کردم مامانم همیشه طرف اونو میگره..
_غلط کرده خودم بیام به حسابشون میرسم تو فعلن برو خونه
_به خدا حاظرم تو پارکینگ بخوابم خونه نرم
_بابام با حالت بغض بابات بمیره الهی برات پسرم اینجوری نبینتت
_خدانکنه بابا..
_پسرم تو رو خدا برو خونه...
_باشه بابا میرم فقط سریع تر بیا
_باشه پسرم میام
_پس فعلن خداحافظ
_خداحافظ بابا جون مواظب خودت باش
هیچی از اون ور رفتم خونه مامانو تحویل نگرفتم رفتم تو اتاقم از ساعت 9رفتم تو رختخواب اینقد وول زدم که نگو:|
هیچی دیدم خوابم نمیبره بلن شدم نماز خوندم...اینقد سر نماز گریه کردم که نگو
دیدم مامانم اومده تو اتاق داره منو مسخره میکنه
من:هان؟چیه چیکا داری؟؟؟
مامانم:نماز خون شدیO_o
_از دست شما به خدا پناه بردم
_خفه شو ببینم گو*ه اضافی نخور
_باشه برو بیرون
بعد نمازم خوابیدم تا الان دلم بد جور به یکی نیاز داره باهاش دردو دل کنم:(